برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
مهراد و مهرسا تا می تونستند شیطونی کردند،به مهراد خیلی خوش گذشته بود و شب هم دلش نمی خواست بخوابه و همش پیشش می رفت. صبح روز بعد که اومدم سرکار و پدرشون میخواسته مهراد و مهرسا رو تحویل مامانم بده، مهراد که خوابیده بود یکدفعه بیدار می شه و رو به آقائه می کنه و می گه : شما کی هستی؟ و خودش در جواب خودش می گه: عه! شما آقای دیشبی هستید.
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی

چند روزیه مهرسا به طور جدی کلاس شنا میره .
دیروز که بعد از دو سانس شنا رفتم دنبالش گفت کرال پشت یاد گرفتم و کلی خوشحال بود.
خیلی دوست داره شناگر ماهری بشه و همش در این باره صحبت می کنه.
قربون تو دختر بشم من.
دوستت دارم عزیزم ![]()
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
تو بیمارستان به مهرسا گفتم، داداش اوف شده ؟ با لحن شیرین و کودکانه اش گفت: ن_________ه خوبه ....
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
پسرم خیلی دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
وقتی دکتر داشت ختنه اش می کرد خیلی گریه کرد ، شب اول خیلی اذیت شد و تا صبح یا روی پاهام و یا توی بغلم بودو دائم راه می رفتم تا اینکه از روز دوم خیلی بهتر شد و مرتبا تو آب می گذاشتیم و سر سه روز حلقه اش افتادو یکی دوروز قرمز بود که اون هم زود خوب شد و راحت شدیم....
پسرم مبارک باشه عزیزم
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
واي يکي دو سالي ميشه اينجا هيچي ننوشتم، حالا ديگه مهرادم دو سال و چهار ماهه،مهرسا خانم چهار ساله و دو ماهه و متين هم دوازده ساله شده است.
مهرسا ديشب بهم مي گفت نمي خوام بري سرکار، بهش گفتم مامانا بايد سرکار برن ببين مامان نگار هم سر کارميره، گفت ولي مامان نارينا، زن عمو مينا و مامان هديه سرکار نمي رن... ازصبح فکر مي کنم نکنه سرکار اومدن من در کل اشتباهه...
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
داشتیم درباره آرزوهامون صحبت می کردیم، مهرسا گفت می خواد عکاس بشه و در بین حرفهاش ازم گله کرد که چرا عکاس نشدم که مجبور نباشم این همه سر کار برم، و اگر عکاس می شدم بیشتر می تونستم باهاشون باشم. مهراد هم برگشت گفت: مامان خودت آرزومی
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی
برچسب:
نویسنده: رضا قاسمی